تبليغاتX
خاموشان

خاموشان
قالب وبلاگ
نويسندگان

عزم آن دارم که امشب مست مست
پای‌کوبان کوزه دردی به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم رهنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده پندار می‌باید درید
توبه تزویر می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشا
هین که دل برخواست، می در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی‌جهت در رقص آییم از الست

عطار نیشابوری

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 23:30 ] [ غریبه ]
اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی. حق قدیم است از کجا یابد حادث قدیم را؟ما للتراب و رب الارباب؟

نزد تو آنچه بدان بجهی و برهی، جانست، و آنگه اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی؟!

چون چنین بارگاهی است، اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر، که بی نیاز، نیاز دوست دارد.

به واسطه آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی.

از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است.

دام عشق آمد و در او پیچد، که یحبونه تاثیر یحبهم است.

از آن قدیم، قدیم را ببینی و هو یدرک الابصار.

این است تمامی این سخن که تمامش نیست، الی یوم القیامه تمام نخواهد شد.

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 20:0 ] [ غریبه ]
 

کتاب مولانا و طوفان شمس نوشته ی عطا الله تدین

 

مطالعه ی این کتاب رو تازه شروع کردم و تصمیم دارم چکیده ای از دریافت هام رو ازین کتاب تو این پست قرار بدم!

البته باید اعتراف کنم

که این اولین کتابیه که برای مطالعه ی جدی در مورد شمس و مولانا انتخاب کردم.

(از دوست عزیزم هم که این کتاب با ارزش رو بهم هدیه داد بی نهایت ممنون و مدیونم) 

 

قسمت اول:

فصل اول کتاب با ملاقات پرشور شمس و مولانا شروع میشه که در ۳۵ سالگی مولانا اتفاق میفته

و مولانا از شادمانی این دیدار ه ذوق میاد و :

     من ذوق و نور شده ام٫ این پیکر مجسم نیستم!

 

شمس عارفی دل آگاه بود و  همواره در سیر و سفر  و شخصیتی اساطیری داشت

و قبل از آمدن به قونیه ٫شخصیت ظاهری و معنوی مولانا را با  بررسی های  موشکافانه و  عارفانه  مورد مطالعه ی دقیق قرار داده بود

شمس از امواج طعنه ها و هیاهوی اعتراض مریدان و شاگردان جلال الدین محمد واهمه ای نداشت

و جسورانه در برابر یک فقیه و متکلم بزرگ که ۴۰۰ دانشجوی ممتاز و صاحبنظر  داشت مصمم شد تا مولانا را که در محاصره ی متعصبان کج اندیش بود نجات دهد و در های گذشته و آینده را برویش بگشاید!

اما قونیه اگرچه مورد حمله ی مغول قرار نگرفت اما در آنجا هم آثار پراکندگی اجتماعی و فکری و آئینی بدیهی بود

تا آنجا که حسادت و کینه و نیشخند های کوبنده  علیرغم التماسهای مصرانه ی مولانا شمس را برآن داشت که مولانا را در میان طوفان تعصبات ترک کند 

و مولانا پیش از آنکه شمس هجرت کند شبی تا صبح با نوای نی رصید و در ورای اندوه و ملال که با وجد و سرور قرین بود سرود:

 

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو ٫بهتر از ایشان تو مرو

 

آفتاب و فلک اندر کنف سایه ی توست

گررود این فلک و اختر تابان تو مرو

 

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود و صفوت این طبع سخندان تو مرو

 

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن تست ای شه ایمان تو  مرو

 

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

ور مرا می نبری با خود ٫ ازن خوان تو مرو

 

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگدلست

ای شده لعل ز سنگ تو بدخشان تو مرو

 

کی بود ذره که گوید: تو مرو ای خورشید

کی بود بنده که گوید: بتو سلطان٫تو مرو

 

هست طومار دل من بدر ازای ابد

برنوشته زسرش تا سوی پایان تو مرو

 

 

قسمت دوم

 

سفر غیر مترقبه ی شمس و غیبت یا هجرت از آن شهر بلاخیز  با تاریخ تحول ادب عرفانی در فرهنگ زبان فارسی قرین است

مخالفان و دشمنان شمس تبریزی پس از آنکه از سفر اجباری مراد جلال الدین محمد باخبر شدند با شور و شعف شتابان به نیایشگاهها رفتند و ازینکه شیطان مزور "بزعم خودشان" شهر را ترک کرده بشکرانه پرداختند و گوسفندان نذر و نیاز کردند

چنین می اندیشیدند که مولانا بعد عزیمت شمس به سوی مدرسه باز میگردد و بقیل و قال میپردازد

در حالیکه مولانا دیگر آن مولانا ی سابق نبود و شوری و جهشی و اقبالی دیگر یافته بود

افروخته ای نوری ٫انگیخته ای شوری

ننشاند صد طوفان ٫آن فتنه و غوغا را

مولانا پس از دوری یارش  سعی کرد به عرفان عاشقانه نوعی اصالت الهام اگیز ببخشد

در مکتب مولانا و در اندیشه ی مولانا انقلاب ها قادر است تمام سنت ها را تحت تاثیر جاذبه ی ملکوتیش قرار دهد

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت 

 وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت؟

 

آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه ای

وا نفسی که بیخودی ٫پیل شگار آیدت

 

اساس عرفان مولانا از اندیشه های شمس نشات گرفت

هرچند از تمنیات و آرزو های ظاهری  و دلبستگیهای دنیوی دل کند اما دلبسته ی سماع و شیفته ی پایکوبی شد

معتقد بود  نغمه ها ی ناب رباب  وجدان خسته  را بیدار میکند

ناز و تبختر و کر و فر را از انسان دور میکند

عرفان مولانا از مقوله ای دیگر آسمانی دیگر و ماه و ستاره ای دیگر دارد

 

مفتاح عرفان مولانا خود شناسی است :

 

پس بصورت آدمی فرع جهان  

در صفت اصل جهان این را بدان

 

ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ

باطنش باشد محیط هفت چرخ

 

تو یکی نیستی ای خوش رفیق

بل که گردونی و دریای عمیق 

 

از نظر مولانا هیچ یک از دانشهای زمان ارزش و شایستگی معرفت نفس را ندارد

بهر این پیغمبر آن را شرح ساخت

کانکه خود بشناخت یزدان را شناخت

در مکتب مولانا چون که رو ح  و جسم ز دام تعلقات رهایی یافت بدام عشق می افتد

 

هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ

چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 20:46 ] [ خام ]

                                    

 

 

به تازگی یکی از دوستام بوستان و گلستان سعدی رو بهم هدیه داده

با وجودیکه تو خونه داشتمشون

ولی با این وجود ممنونم ازش چون باعث شد یک بار دیگه بهانه ای بشه برای مطالعه دوباره

نکته ی جالبی که تو "گلستان"  میشه حتی بدون هیچ دقتی دید اینه که

کمابیش در جریان تک تک ماجراهاش هستیم

همه ی حکایاتش آشناست و قبلا شنیدیم حتی بی اونکه بدونیم

این حکایت از زبان گرم و صمیمی شیخ اجل سعدی شیرازی بوده

 

 

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت:"کجایی که مشتاق بوده ام "

گفت:" مشتاقی به که ملولی"

دیر آمدی ای نگار سرمست          زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیربینند                آخر کم از آنکه سیربینند

 

شاهد که با رفیقان آید ٫ بجفا کردن آمده است٫ بحکم آنکه از غیرت و مضادت خالی نباشد.

 

به یک نفس که درآمیخت یار با اغیار

بسی نماند که غیرت وجود من بکشد

 

بخنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی

مرا ازآن چه که پروانه خویشتن بکشد

 

                            ۰                                      ۰                                    ۰

یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته

عابدی بر وی گذر کرد و در آن حال مستقبح او  نظر کرد

جوان از خواب مستی سر برآورد و فت:

 

متاب ای پارسا روی از گنهکار                ببخشایندگی رد وی نظر کن

اگر من ناجوانمردم بکردار                      تو بر من چون جوانمردان گذر کن

 

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 23:45 ] [ خام ]

Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth.

Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same.

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I--
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.

Robert Frost (1915)

راه ناپیموده

در جنگلی زردفام دو راه از هم جدا می‌شدند

و افسوس که نمی‌توانستم هر دو را بپویم؛

                                         چرا که فقط یک رهگذر بودم

ایستادم؛

و تا آن ‌جا که می توانستم به یکی خیره شدم،

تا جایی که در میان بوته ها گم شد...

 

پس بی‌طرفانه آن دیگری را برگزیدم.

شاید به خاطر این‌که پوشیده از علف بود

                             و می‌خواست پنهان بماند

اگر چه هر دو یکسان لگد کوب شده بودند.

 

و هر دودر آن صبحگاه همسان به نظر می رسیدند؛

                                           پوشیده از برگ ،

                                                      بی ردِّپایی بر آن‌ها

آه ... من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم

با آن‌که می‌دانستم که هر راهی به راهی دیگر می‌رسد

شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم 

سال‌های سال بعد روزی

با حسرت به خود خواهم گفت:

در جنگلی دو راه از هم جدا می‌شد و من

آری - من راهی - را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت

و تمامی تفاوت در همین بود 

 

شعر «راه ناپیموده» از چهار بخش تشکیل شده است و هر بخش پنج بند دارد. از این پنج بند، بندهای اول و سوم و چهارم با یکدیگر هم‌قافیه هستند و بندهای دوم و پنجم هم به همین شکل.

اگر چه خود فراست در مورد سرودن این شعر حکایتی را در رابطه با «ادوارد توماس»  نقل می کند،اما روانشناسان و ناقدان آن را سرشار از درونمایه‌ای می ‌دانند که به دور از روان شاعر نیست. از میان این تفسیرها، تفسیر پاتریک باست از همه عجیب‌تر است:

باست باوری به وجود راوی و حتی دو راهی ندارد. به نظر او، راوی و دوراهی همه مقولات روحی هستند. وی در این شعر تصویر دو راه  مجزایی را که به یک اندازه گام خورده‌اند، حاکی از تمامی اختیارات و امکانات زندگی می‌داند که به وضوح مشخص است و ابهامی در آن‌ها نیست؛ آن‌ها  یا تیره‌اند ویا روشن (فقط سفید و سیاه).

باسِت سپس مطرح می کند که روح به راهی می‌رود که دل‌خواه اوست و این طیّ طریق تصادفی روح همان مقوله‌ای ‌ست که در تصور بیشتر مردم به عنوان فردیّت تلقی می‌شود. با نگاه دقیق‌تر به تفسیر باست، شباهت آن را با نظر لوئیس آنترمیر در می‌یابیم: آنترمیر هم بر این باور است که استفاده از امکانات و اختیارات بستگی به تقدیر و سرنوشت دارد.

اما آن‌چه پیداست، این است که این شعر در فضایی از تردید و تأسف شناور است. احساس تأسف از همان آغاز کاراز رهگذر نام شعر «راهی که برگزیده نشد» حضور خود را در صحنه اعلام می کند و نشان می‌دهد که شاعر چگونه بیشتر، به راهی فکر می‌کند که «نرفته است» و نه آن راهی که رفته. این احساس در آخرین بخش شعرعمل‌کردی قدرتمندانه دارد. خواننده هم از همان آغاز در حسرتِ شاعر شریک است و با همان حسرت با راوی پا به جنگل زرد می‌گذارد. ترکیب "جنگل زرد فام" هم که جنگلی خزان‌زده و یا کنایه از خزان زندگی‌ست، رنگ‌مایه‌ای از حسرت‌زدگی را به نخستین بند شعر می‌بخشد.

راوی در میان‌سالی بر سر دو راهی زندگی ایستاده و ناگزیر است که یکی از آن دو را انتخاب کند. اما گزینش ساده نیست. راوی راه‌ها را با نگاه ارزیابی می‌کند، می‌سنجد و یا به اصطلاح سبک و سنگین می‌کند. چگونه و از چه طریق باید یک راه را بر آن دیگری برتری دهد؟ تنها با نگریستن به چشم انداز راه ...

پس می‌ایستد و یکی از آن دو را با نگاه عمیقی دنبال می کند تا آن‌جا که انتهای آن از چشم ناپدید می شود. آن‌گاه راه دیگر را برمی‌گزیند.

این شگرد خلاف انتظار رفتار کردن را فراست در بسیاری از شعرهایش به کار می‌گیرد، چنان‌که در این شعر هم راه نخست را به تعمق ژرف‌نگری می‌کند و در حالی که خواننده منتظر است آن را برگزیند، ناگهان راه دیگر را انتخاب می‌کند. راوی خودْ می‌داند دلیلی که برای این گزینش دارد چندان هم استوار نیست،  برای همین است که می‌خواهد برای این انتخاب به‌گونه‌ای خود را قانع کند: "چون پوشیده از علف است و گام‌های رهگذران را می‌طلبد."  اما بلافاصله می‌گوید: "هر چند که هر دو راه به یک سان کوفته شده و در آن صبحدم مثل هم بودند." در این بخش ِ شعر فضای تردید در اوج خود قرار دارد، اما به خود نوید می‌دهد که راه دیگر را برای روز دیگر گذاشته است در حالی که می داند دیگر بازگشتی در کار نیست. بدین ترتیب انتخاب دشوار پایان می‌گیرد، اما احساس تأسف هم در شعر، هم در شاعر و هم در خواننده باقی می‌ماند.

آخرین بند، پیش بینی حسرت بار سال‌های بعد است و اشاره به دگر گونی‌هایی که بر اثر آن گزینش حاصل آمده است. و تکرار دو بار کلمه‌ی «من» و خط تیره‌ای که بعد از یکی از آن‌هاست فضای حسرت زده را پر رنگ‌تر می‌کند.


[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 22:57 ] [ غریبه ]

 

آن خطاط ،

سه گونه خط نوشتی :

یکی او خواندی ، لاغیر !

یکی را هم او خواندی ،

هم غیر !

یکی نه او خواندی ، نه غیر او !

آن (خط سوم) منم ! ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چون گفتنی باشد ،

و همه عالم ، از ریش من ، در آویزد ،

که مگر نگویم ... ،

اگر چه بعد از هزار سال باشد ،

این سخن ،

بدان کس برسد که

من خواسته باشم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه سخنم ،

به وجه (( کبریا )) می آید ،

همه ، دعوی می نماید !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عرصه ی سخن ، بس تنگ است !

عرصه ی معنی فراخ است !

از سخن پیش تر آ !

تا فراخی بینی و ،

عرصه بینی !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوز ما را ، (( اهلیّت گفت )) ، نیست !

کاشکی ، (( اهلیّت شنودن )) ،

بودی !

(( تمام ـ گفتن )) ، می باید ،

و (( تمام ـ شنودن )) !

بر دل ها ، مُهر است ،

بر زبان ها ، مُهر است ،

و بر گوش ها ،

مُهر است !

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 15:0 ] [ غریبه ]
خيام 

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز

 

 

 

حوالي امامزاده محمد محروق ،جايي  نزديك به نيشابور بزرگ مردي خفته ، كه كشفش را به  اروپاييان

مديونيم!

و دريغا كه حتي  با لطف مردمان بلاد كفر ، باز در شناخت اين مرد بزرگ به بيراهه رفتيم و او را صرفا شاعر

خطاب كرديم

 

خطابه اي كه بي شك روح پاكش را رنجيده خاطر ميكند

 

چه او هرگز شعري را از براي شاعري نسرود ! و شاعران در آن دوران مردماني بودند كه به هواي دهاني پر

رز در مدح شاهان ميسرودند و نزد اهالي علم مردماني دون بودند!          

خيام نه شاعر(به معناي مان خويش)! كه عالم بزرگي بود كه به تمام علوم زمان خويش  از فلسفه و

رياضيات تا هيئت و نجوم  محيط بوده و تقويم جلالي را مديون اين مرد علم بوده ايم

 

و اما همچنان كه فردوسي را در رزم سازي   ، سعدي را در غزل نخستين پايه ميدانيم  ، خيام نيز در

رباعي داراي چنين مقاميست!

 

رباعي از اختراعات ايرانيانست

 

شامل 4 مصراع  كه مصرع 1و2 و4 هم قافيه اند و جهت آساني ازبر كردن بر وزن "لاحول ولاقوه الا بالله "

سروده ميشودنه تنها از رباعياتي كه به خيام نسبت داده شده كه از تمام تاليفات پراكنده اش در علوم

ميتوان به نكته گويي كه  بقول بلاغت او بود

 

و اگر در زمان حال از وجود ارزشمندش برخوردار بوديم چه بسا كه از پيشروان مينيماليسم مي بود.

 

و اما در پاسخ به  ميخواره گي و فسق و كفر كه به اين مرد خدا نسبت داده اند همين سخن از پيامبر

 

بزرگ اسلام بس كه :ما عرفناك حق معرفتك"

 

پس كسي كه خيام را از جهت اظهار حيراني در كار جهان سرزنش ميكند ملتفت نيست كه خود نيز

چيزي در نيافته و حهل مركب دارد

 

و يا معني سرزنشش اينست كه فضولي مكن و عقلي را كه خدا داده تا حقيقت را بجويي كنار بگذار و

فقط سر اطاعت پيش آر كه اين خود در شرع حكمت و معرفت كفر است

 

و خيام از گستاخي اين نابخردان به ستوه آمده چنين پاسخ ميدهد:

 

با اين دو سه نادان كه چنين ميدانند               از جهل كه داناي جهان ايشانند

 

خر باش كه اين جماعت از فرط خري         هركو نه خراست كافرش ميخوانند

 

متاسفانه آثاري كه از خيام در دسترس است بسيار پراكنده و  كوتاه است. و شمار رباعياتي كه ميتوان

به قطع به خيام نسبت داد به دويست يا شايد  به صد نيز نميرسد

اما  بلاغت و فصاحت كلامش به حديست كه ازين مذيق نيز بهره بردن غنيمتيست!

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 13:59 ] [ خام ]

مولوی با آنکه خود به مقام قطبی و قبله گاهی مردمان و سرآمدی دانشمندان دینی عصر خویش رسیده بود، با این وصف، پیوسته در جستجوی گمشده ای عرفانی، در آرزوی یافتن خضری رهنمون و دستگیر، فرا راه پژوهش پر اضطراب خویش، فرا راه آوارگی دلهره زای آرمانی خویش، سخت بی تابی می کرده است!

تا اینکه سرانجام، جان آشفته، دل شوریده، ذهن مشتاقش، در اوج این بحران اعتماد، در کشاکش این طوفان نیاز، در سرگشتگی و این بی تابی ها و بی قراری ها، در واپسین دقایق بیم و امید ، یک رهبر آرمان زده، در کرانه ی حد نهایی نقطه ی عطف بلوغ دوم خویش در ۳۸ سالگی، شمس تبریزی را، فرا در می یابد و یکباره چون نو آموزی پر اشتیاق و عطشان، در مکتب شمس، سر اخلاص فرو در می سپرد و از وی درس دگرسان نگری، پذیرش انسان سالاری و بینش عرفانی را به سرمستی قبول، به عمق سپاس و نقش پذیری تمکین، آذرخش آسا دریافت می دارد.

سلطان ولد پسر مولانا جلال الدین محمد بلخی این برخورد و جستجو را در ولد نامه با تایید و ستایش از عظمت شمس تبریزی اینچنین وصف می کند :

غرضم از کلیم ، مولاناست !

آنکه او بی نظیر و بی همتاست ...

مفتیان گزیده ، شاگردش ،

همه صف ها زده ، زجان ، گردش

هر مریدش ، ز بایزید افزون ،

هریکی در وله ، دو صد ذوالنون !

با چنین عزّ و قدر و فضل و کمال ،

دائما بود طالب ابدال !

خضرش بود شمس تبریزی ،

آنکه با او ،

اگر در آمیزی ،

هیچکس را به یک جوی نخری ،

پرده های ظلام را بدری !

بعد بس انتظار ،

رویش دید ،

گشت سرّها بر او چو روز پدید !

دید آن را که هیچ نتوان دید ،

هم شنید آنچه کس ،

ز کس نشنید !

ناگهان شمس دین ،

رسید به وی !

گشت فانی ز تاب و نورش فی ! ...

گفت : اگر چه بباطنی تو ، گرو ،

باطن باطنم ، من ، این بشنو ! ...

عشق در راه من ، بود پرده ،

عشق زنده است ، پیش من مرده !

دعوتش کرد در جهان عجب

که ندید آن به خواب ، ترک و عرب !

شیخ استاد ، گشت نو آموز ،

درس خواندی ، چو کودکان ، هر روز ،

منتهی بود مبتدی شد باز ،

مقتدی بود ، مقتدی شد باز !

گر چه در علم فقر کامل بود ،

علم نو بود ، کاو به وی بنمود ،

رهبرش گشت شمس تبریزی ،

آنکه بودش نهاد ،

                    خون ریزی !

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 20:0 ] [ غریبه ]

 

 

 

 

 

شعر حافظ همه بیت الغزل است

آفرین بر نفس دلکش وو لطف سخنش

 

"حافظ راز عجیبی دارد!

به راستی کی است این قلندر  یک لاقبای  کفر گو که در تاریک ترین ادوار سلطه ی ریاکاران

زهد فروش 

در ناهار بازر زاهدنمایان  و در عصری که حتی جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین  محمد و پسرش شاه شجاع  نیز بنیان حکومت  آچنانی خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی  نهاده اند یک تنه وعده ی رستاخیز را انکار می کند!خدا را عاشق و شیطان را عقل میخواند و شلنگ انداز و دست افشان میگذرد که :

                                    این خرقه که من  دارم در رهن شراب اولی

                                   واین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

کی است این آشنای ناشناس مانده که چنین رودر رو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می کند که:

                                پیر مغان حکایت معقول میکند

                               معذورم ار محال تو باور نمیکنم!

یا تسخر زنان می پرسد:

                               چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی

                               به سیب بوستان و جوی شیرم

و یا آشکارا به باور نداشتن مواعید مذهبی آقرار می کند که فی المثل :

                                                  من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود

                                               وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم

به راستی که است این مرد عجیب که با این همه حتی در خانه ی قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه می نهند

دست آلوده به سویش نمیبرند ٬ چون برگرفتند هم چون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی میگذارند ٫سروش غیبش میدانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را بااعتماد به او میسپارند!

کی است این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیا الله ای مینشانند؟"

 

                                                   

 

متن بالا از کتاب حافظ شناسی "احمد شاملو"  برگرفته شده

و چقدر زیبا و به جا در این چند بند کوتاه همه ی لوازم شناخت حافظ را استادانه معرفی میکند

 

-شناخت عصر تاریخی حافظ و اوضا و احوال اجتماع آن زمان چه از نظر سیاسی و چه از نظر دینی

 

ـ واژه شناسی خاص دیوان حافظ و استنباط اعتقادات و سلوک حافظ به کمک شناخت مفاهیم وارونه ی واژگان در این دیوان

 چه  در این دیوان لغات در نوع مفهومی آشنای خود به کار نرفته و چه بسا مفهومی دقیقا عکس مفهوم رایج و شناخته شده را دارد

بسیاری لغات را در این دیوان میبینیم که در دید عام مفاهیمی ناشایست دارند لیکن به زبان پر رمزو راز حافظ تقدیس میشود

خرابات٫ رند٫ قلندر٫ مغبچه ...

 

ادامه ی مطلب شامل:

واژه شناسی

سالشمار عصر حافظ


ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 20:20 ] [ خام ]

 

معانی لغات

اَلا: حرف استفتاح که افادهِ تأکید و تنبیه به مخاطب (ساقی) را دارد.
یا: اِی، حرف ندا.
اَیُّ: منادای مفرد.
ها: هاء، حرف تنبیه، مضافٌ الیهِ اَیُّ.
السّاقی: سقّا، کسی که آب می آشاماند و در مجلس شراب: کسی که شراب می دهد و در اشعار حافظ بار کلمات یار، معشوق، جانان، همدم، حریف، محبوب را به عهده می گیرد و در اصطلاح عرفا به معنای معشوق ازلی است.
اَدِر: بگردان، به گردش درآور.
کأس: کاسه، قدح، پیاله یی که از شراب پُر باشد.
ناوِلها: ناولیها، بیاشامان (کاسه و قدح را به ما بیاشامان)
که: حرف ربط تعلیل که برای صیغه امر در مصراع اول علّت را بیان می کند.
عشق: محبّت مفرط، بسیار دوست داشتن و در اصطلاح عرفان جمیع کمالات را گویند که در یک ذات باشد.
نمود: نمایش داد، به نظر آمد.
نافه: کیسه و غلاف غدّه ای که در زیر شکم نوعی از آهوان نَرِ ختن از ولایت خَتا موجود است و مادّه مترشّحه آن که نتیجه پاره یی تغییرات در ماهیت خون است معطّر بوده و به نام مشک موسوم است.
کاخِر: که آخِر: قید زمان، عاقبت و سرانجام.
صبا: نسیم ملایمی که در اوایل بهار و پاییز از جانب شمال شرقی می وزد.
طُرّه: نَرده چوبی که برای محافظت در جلو ایوان نصب می کنند و به صورت استوانه های باریک چوبی عمودی با فواصل مساوی است و کِنایتاً به موهایی که از ناحیه بالای پیشانی تا بالای ابرو در پیشانی شانه زده و در زیر ابرو به خط افقی به چینند، (پیش زلفی) گفته می شود.
تاب: چین و شکن، پیچش.
جَعد: به هم پیچیده، موی تاب دار.
تابِ جَعدِ مشکین: در اصطلاح عرفا به راه پرپیچ و خمی که سالک در پیش رو دارد گفته می شود.
مرا: برای من.
منزل: جایگاه نزول مسافر در راه برای استراحت.
جانان:1- به معناي يار-معشوق-همدم-محبوب
2- استثنائا دراين بيت به معناي جمع جان و کنایتاً محبوبان، معشوقان، جانهایی دوست داشتنی است.
اَمنِ عیش: آسایش زندگانی، آسوده زیستن، در امن و امان زیستن.
جَرَس: زنگِ صداداری که به گردن حیوان پیش آهنگ قافله بسته می شد و زنگ صدادار بزرگی که مکاریها و قافله سالاران برای بیدار و سوار شدن مسافرین به صدا در می آوردند.
فریاد: صدای رسا و بلند برای کمک طلبیدن و یا آگاهی دادن.
بربندید: به بالا به بندید و کنایه از بستن محمل بر پشت چارپایان است.
مَحمِل ها: بارها، و در اینجا اشاره به کجاوه و پالکی و صندوقچه چوبی مکعبی سر بازی است که به دو طرف چارپایان بسته و مسافر در آن می نشسته است.
سجّاده: جای سجده نماز، پارچه طاهری که بر روی آن نماز یا بر آن سجده کنند.
پیر: مرد سپیدمو و مُسِن.
پیر مغان: پیر متصدّی آتش در آتشکده، پیر مِی فروش مُغ ها و مجوسی ها.
سالک: پوینده راه و رفتار و در اصطلاح عارفان به رونده راهی گفته می شود که به حق و حقیقت منتهی می شود.
هایل: هولناک، ترسناک.
خودکامی: خودکامگی، به کسی که در همه امور به میل و دلخواه خود عمل کرده و بی اعتنا به دستورات عقلی و تجربی باشد، گفته می شود.
حضور: مقابل غیبت، بودن در زمان معینی و در مکان معین و در اصطلاح عرفا بودن در پیشگاه مراد و آماده بودن ذهن در هر لحظه برای درک اسرار مطروحه و غیبت معنای نفی آن را افاده می کند و در اینجا کنایتاً به معنای آسایش و راحتی است.
مَتی: هرگاه، چون.
ما: حرف زاید.
تَلق: ملاقات کنی.
مَن: کسی که.
تَهوی: آرزویش داری، دوست می داری.
دَع: وداع کن، ترک کن.
دنیا: جهان.
اَهمِل: واگذار کن، رها کن.

معانی ابیات

(1)آهای! ای ساقی! جام شراب را بِگردان و به من بیاشامان چرا که عشق، در ابتدا آسان جلوه کرد اما برای من مشکل هايی در پی داشت.
(2)در آرزوی بوییدن بوی خوشی که نسیم صبا در اثر گشودن زلف مشکین او پراکنده می سازد، چه خون دل خوردن هایی نصیب من شد!
(3)در این منزل و در کنار یاران جانی و دوست داشتنی برای من چه جای خوش گذرانی است؟ حال آنکه زنگِ هُشدارِ قافله هر دم، ما را به بارگیری و حرکت فرا می خواند.
(4)هرگاه پیر و سالک راه حقّ به تو امر کند که سجّاده نمازت را به شراب بیالای، امر او را اطاعت کن زیرا او به پیچ و خمهای راه وصول به حقّ آگاهی دارد.
(5)در این شب تاریک و در میان گردابی هولناک و ترس از امواج، آنها که این راه را سپری کرده و در کنار ساحل در حال آسایشند از حال ما بی خبرند.
(6)عاقبت در اثر عدم پیروی از پیران طریقت و در اثر خودسری به ورطه بدنامی افتادم و این رازی را که در هر محفلی بازگو می شود چگونه می توان پنهان نگه داشت؟
(7)ای حافظ! اگر مایلی در حضور پیر طریقت از اسرار حقیقت آگاه شوی منکر دستورات او مشو و چون به ملاقات و دیدار محبوب خود رسیدی دنیا و مافیها را به حال خود رها کن.

وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
بحر غزل: هَزَج مثمّن سالم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع : شرح جلالی (دکتر عبدالحسین جلالیان) بر حافظ

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 12:0 ] [ غریبه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

.....::::: خوش آمدید :::::.....


به احترام بزرگان ادب خاموشی گزیدیم.


این وبلاگ دفترچه یادداشتیست از چکیده ی آنچه از بزرگان میخوانیم و هر یک به سهم خود اندک مایه ای که سود برده ایم با شما در یک سفره می نهیم ...
امکانات وب
ایران رمان