طبع خاموشان به نور شرم روشن ميشود

در چراغ حسن گوهر آب روغن ميشود

پاي آزادان بزنجير علايق بند نيست

نام را نقش نگينها چين دامن ميشود

شرم اين دريا زبان موج ما کوتاه کرد

بال پرواز ازتري وقف طپيدن ميشود

گر چنين پيچد بگردون دود دلهاي کباب

خانه خورشيد هم محتاج روزن ميشود

(بيدل) از تحصيل دنيا نيست حاصل جز غرور

دانه را نشو و نما رگهاي گردن ميشود

بیدل



تاريخ : شنبه یازدهم خرداد 1392 | 17:44 | نویسنده : |



تاريخ : پنجشنبه نهم خرداد 1392 | 20:14 | نویسنده : |
"پدرم کو کجاست؟.....'"
پدرم را بردند.........
پدرم چون می رفت به بالین خدا
همه جا غمگین بود بغضها سنگین بود
آانزمان که پدرم را به خاک میبردند,
از درون ابرها نگهش ,پر معنا به زن و فرزند بود
خسته از درد آرام
ضربان قلبش دروجودش گم بود دستانش تا نهایت وجود می فشردم باتمام احساس
خسته ورنجور بود درپس آن دستان زحماتش قابل احساس بود
لا اله الا الله....
.پدرم را وقتی رهسپار دیار ملکوت میکردند
مشتاقانه ازاین دیر فنا پر میزد
او در عشق رسیدن بخدا
ما در پی او
ای سینه ,از اعماق در آتش تو بسوز
پدرم کو کجاست؟.....
پدرم را درگور دیدمش لبخند زنان و آرام خفته بود
لالالاپدرمن, از خستگی وتیرگی آن دوران توبخواب
سایه ها تیره وتار میگذرند تنها ارام تو بخواب
داده ام پدرم را به مهربان خدا
خوشبحال خدا
برای حسرت دیدارش روزی صد بار باید
پرزنم تابخدا
تاقرار گیرد دلم
تا شود آرام دلم
پدرم کو کجاست؟
مهربان نفسی دارم من پیش خدا
عشق و پشت وکسی دارم من پیش خدا
پدرم اوج غرورم آنجاست
مانده ام سخت عجب من تنها
با هزاران غم واندوه و آه.....
آسمان و ماه و زمین همه ارزانی تو
لحظه یک دم ,یک آن پدر غبطه من
پدرم کو کجاست؟
رفتی و پشتم شکست تا بخدا
می شمارم لحظات راتاقیامت به امید دیدار
می سپارمت تابخدا
مهربان پدرم ,پشت وپناهت خدا
نازنینم, پدرم به امید دیدار

ن-ل



تاريخ : جمعه دوم خرداد 1393 | 13:35 | نویسنده : |
ای معلمم....

برای تو می سرایم ....
برای تو مینوازم سمفونی بزرگ عشق را
تو که بویت بوی انبیاست
در سینه پر تلاطم تو نگرانی آشکارو هویداست
نگرانیت از برای من
من که که هر انچه دارم
از دستان پر رمزو راز توست
برایت از اعماق وجود می سرایم
ای <<میم>> تو مهرو محبت
ای <<ع>>تو عشق ومروت
وای <<لام>> تو لحظات شکوه من,
مسکوت میمانم وهرچه می اندیشم....هیچ,
برگه های افکارم را ورق می زنم .....
جزناتوانی هیچ عایدم نیست
که تو برتر از افکارم هستی
ترا باید در اسمان ماورایی جستجو ,
ودر همان اسمان توصیف کرد
ترا باید که در سرزمین خدا یافت چراکه پس از خدا تویی که پرستیدنی هستی
ای <<میم>> تو پرازمحبت ودلت آکنده ازمهر

ن.ل



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 13:4 | نویسنده : |

مادر.....
پروانه رنگین اتاق من
ارچه علم الیقین میگردی؟
ازبرای عشق حاصل شده
گرچه عین الیقین میسوزی؟
مادرم پروانه زندگیم
چگونه حق الیقین بازنگردی؟
در فرازو فرود زندگیت ,
گشتن کار عاشقانه توست
سوختن ازبرای آرامش من
رفتن از صفات عارفانه توست
ن.ل



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 13:3 | نویسنده : |

 

 

 

تقدیم به عاشقان منتظر انتظار


من و خدا

میسرایم

 مینویسم

می گوییم

می خواننم

برای تو ای وجودام

در فکرم با توام

سلام سین سلام

سلام  وجودام

نمیدانم

همه چیز در آن ساعت در آن روز

با یک نگاه آغاز شد

همه چیز با یک لبخند ادامه یافت

نمیدانم

دلم ناگهان لرزید

تا حالا نالرزیده بود

اما چشمان تو قلبم را سحر کرد

در آن صبح بهاری

تا حالا به کسی فکر نکردام

تا حالا نمیدانستم دام چیست

تا حالا نمیدانستم

این رنگ عاطفه چیست

کاش من نگاه نمی کردام

کاش لبخند تو را نمیدیدام

کاش حس قشنگ محبت را حس نمی کردام

کاش تو را صدا نمی کردام

کاش در قلبم جای نمیگرفتی

کاش همه چیزم نمیشدی

کاش با دیدن تو لال نمیشدام

اما همه چیزم تو بودی

همه چیزم شدی

کاش تو باشی

کاش فقط باشی

شاید من نباشم

اما تو باش

فقط نگاهم کن و بخند

همین دیگر چیزی نمی خواهم

یا ابا صالح الغوث و الامان




تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 15:54 | نویسنده : م.محمد بیک |
می آمدیم وراه پر از برف وآه بود  

ناگاه بین راه 

فریاد زد 

همراه :

بر شاخه ها شکوفه ی لبخند را ببین

این روزها بوی پاییز میآید .برگهای درختان کم کم سبزی را به فراموشی میسپارند وبا رنگهای سرخ وزرد به زمین میافتند .اما این برگ ریزان وعوض کردن جامه حکمتی دارد .برگریزان که تمام شود درختان جامه های سفید زمستانی به تن میکنند .جامه های سفید زمستانی تو را به یاد کدام اتفاق زیبا میاندازد .؟

اتفاقی که در آن یکرنگی وسادگی موج میزند .

این روزها ..........

آدمهایی هستند که مثل درختان برگهای تعلق را از شاخه های جسم وروحشان میتکانند وسبکبار میشوند .آنگاه میروند تا آماده ی پوشیدن لباس سپید شوند لباسی که در جایی دورتر از خانه شان بر آنها پوشیده میشود .جایی در سرزمین وحی ....لباسی به رنگ نور ...با عطر خوش عاشقی ولبیک گویان پا به پای هم  یکدل ویکرنگ به سوی قبله گاهی واحد پیش میروند .با این امید که پس از برگریزان پاییزی و سپیدی زمستانی سبزی بهار گونه ای دلهای آنها را لبریز کند .تا طعم میوه های شیرین وآبدار تابستانی را با تمام وجود در یابند .آنگاه نام حاجی را بر خود مینهند .

اما.......چه کسی میتواند حاجی را معنا کند ؟

به من بگو .......................................... 



تاريخ : جمعه بیست و نهم شهریور 1392 | 11:14 | نویسنده : الف.خورشید |
یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد 
روزگار کودکی و سادگی ,روزگار شادیهای بچگی 
از دم پس کوچه های زندگی
یادم آید خاطرات بچگی 
روزگار درس و بازی مدرسه
زنگ فارسی ,زنگ دینی ,هندسه 
دلخوشیهامان چه بسیار بود 
گفتنیهامان چه بی اغراق بود 
ان چنان روزها رفت و دیگر برنگشت
رفت و در یادها ,نخواهد برگشت
یاد باد آن روزگاران یاد باد 
روز خوب کودکیمان یاد باد
ن-ل



تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 19:8 | نویسنده : |
مرگ

گاهی باید مرد تا به جاودگانگی رسید 
در آغوش کشیدنت آرامش ابدیست
اگر بیایی عزیز میشوم 
از حرص بی وفایی دنیا می فشارمت
زمان آمدنت را کس نمیداند
به انتظار کشیدنت خوفناک است و حقیقت,
واقعیتی که اگر به آن برسی سبک میشوی و
پر میگیری به اوج میرسی وتا به عشق پرواز خواهی کرد
پرواز به ابدیتی راستین وعشقی شیرین
ای مرگ میخوانمت باورت دارم وانتظارت برایم........
ن-ل.

تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 19:8 | نویسنده : |

تکـــرار  و تنهایی

تمام دنیا در سکوت مرگبار تنهایی غوطه ور شده است، سیاهی بر روشنایی چیره شده و خورشید رنگ پرده دیگر عظمت و عطش سایقش را ندارد، در آن هنگام غمهای کهنه سر باز کرده اند و خاطرات آمادۀ پرده برداری می باشند همه چیز مهیای یک شب غمبار است این یعنی تنهایی توام با درد . نه میتوان ناله کرد و نه میتوان فریاد را در سینه حبس کرد و باز سر آغاز پایانی دیگر فرا میرسد .

وای بر تنهایی که به راحتی بر انسان چیره میشود و او را در آغوش میگیرد و تلاش برای آزادی امری بی فایده به نظر میرسد . همه چیز طمع تلخی گرفته و با هم بودن در رویاها به حقیقت پیوسته و باز باید زندگی کرد و مانند یک اسیر دست وپا زد که شاید روزی بتوان از تارهای تنهایی رهایی جست.

دود سیگار دنیا را مه آلود میکند و باد کم رمق و خفقان آور پنکۀ قدیمی بر بوی مشمئز کننده تنهایی می افزاید وباز باید زندگی کرد .

گاهی از تنهایی متنفر میشویم و گاهی با روی باز از آن استقبال میکنیم بی انکه بدانیم لذت چیست و زندگی در کجای ذهنمان آرام گرفته است ما محکومیم و محکوم خواهیم ماند وباز باید زندگی کرد .

آرام آرام میمیریم بی آنکه بدانیم آثار مخرب تنهایی مانند یک بیماری مرگ بار تمام سلولهای خواستن را از بین برده  و تنها، سلولی رها، بدون هیچ  آرزویی را در گوشه ای از ذهن باقی گذاشته است که تمایلی به زیستن با دنیای اطراف را ندارد و باز باید زندگی کرد .

چشمانمان بسته میشود و در سیاهی ذهنمان جرقه های نورانی جولان میدهند امیدوار میشویم چشم باز میکینم جاده خالی است و هیچ رهگذری فکر عبور را در زهن نمی پروراند و باز باید زندگی کرد .

دیگر تاب زیستن سلب میشود چشمان باز و براق شده ، آماده پرواز میشود عزمش را راسخ میکند ، دل از دنیا میشوید که ناگهان زندگی لبخند میزند ، صبح پدیدار میشود و حال باز باید زندگی کرد .

ادامه دارد.............



تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 5:16 | نویسنده : امیر رحمانی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.